رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

سوغاتی مامانی جون( صفیه)

سلام رادینم. این هواپیما رو مامانی جون(صفیه) از سوریه برات آورده. البته سال 1387. وقتی سوغاتی ها رو تقسیم کرد گفت اینم برای نیست در جهانهههههههههه. الهی قربونت برم الان شدی هست در جهان. خوش اومدی به این جهان پسر نازم. ...
13 مرداد 1390

سوغاتی خاله نازی از کربلا و اولین هدیه خاله جون

مامانی جونم اینم سوغاتی خاله نازی جون از کربلاست. اونم سال 1388. بازم اون موقع نیست در جهان بودی............ الهی مامان قربون وجودت برممممممممم عزیزممممممممم.   اینم اولین هدیه خاله نازی جون.شتر آواز خون.   ...
13 مرداد 1390

پایان شش ماهگی

سلام مامانی جونم...... امروز ١٠/٠٥/٩٠ شش ماهگی تموم شد و وارد ماه هفتم شدیم.امروز ٢٥ هفته و ٥ روزمونه...... الهی قربونت برم که داری بزرگ میشی که زودی بیای پیش من و بابا جون...... ایشالا سلامت باشی گل مامانی فردا ظهر هم قراره چهارتایی (بابا حمیدرضا، من، فاطمه جون دختر عمو محمد و......... رادین جونم)بریم مشهد.   تا پنجشنبه به امید خدا برمیگردیم ...
10 مرداد 1390

خرید خونه....

سلام مامانییییییییی...... دیروز(03/05/90) بالاخره قسمتمون شد و خونه خریدیم.......... بعد از 2 ماه گشتن.......بالاخره ساعت 10 شب قرارداد نوشته شد. دیروز وقتی بابا حمیدرضا جون میخواست بره دفتر املاک منو هم با خودش برد که به واسطه من پسرش هم توی معامله خونه شرکت داشته باشه...... آخه به خاطر رادین جونمون بود که بابا حمیدرضا تصمیم گرفت خونه رو عوض کنه.......... یادت باشه وقتی بزرگ شدی برای بابا جون جبران کنی پسر نازم.بابایی خیلی به فکرته و برات زحمت میکشه...... امروز یه کم خیالش راحت شد و بهتر میتونه به کاراش برسه..... امیدوارم خوش قدم باشی، مخصوصا برای بابا جون........... ...
4 مرداد 1390

خیلی نگرانتم مامانی

سلام رادینم...... دیروز (28/04/90) با بابا حمیدرضا جون رفتیم دکتر برای چک ماهانه.البته پیش دکتر موید محسنی.آخه دکتر خودمون یک ماه رفته سفر....... دکتر اول سن حاملگیمو حساب کرد..... 24 هفته..... به حساب خودم 5 ماه و 17 روز...... بعد هم شکم معاینه شد که دکتر گفت نسبت به سن حاملگیت شکمت بزرگه......برای 10 مرداد برام سونو داد که شاید مایع آمنیوتیک ( بزرگ شدی برات توضیح میدم) زیاد باشه......... 2 کیلو هم به وزنم اضافه شده.....شدم 75 کیلو خیلی نگرانتم مامانی...... ایشالا که هیچ مشکلی برات پیش نیاد.......... تا 10 مرداد هزار جور فکر میکنم..... کاشکی اصلا دیروز دکتر نمیرفتم............. البته صدای قلب نارتو شنیدم پسرم که به گفته دکتر...
29 تير 1390

پایان پنج ماهگی

سلام رادین جونم..... امروز (شنبه 11/04/1390) پنج ماهگیت تموم شد پسرم. تا اینجا که خیلی خوب پیش رفتیم....... ایشالا از این به بعد هم به همین خوبی باشه.... بابا حمیدرضا جونم 5 شنبه تکون خوردنتو حس کرد پسری مامان و بابا.     ...
11 تير 1390

نامگذاری

سلام گل پسرم...... امروز (04/04/1390) بالاخره بابا حمیدرضا تصمیم گرفت که اسم قشنگتو انتخاب کنیم. خاله مریم و غزاله جون هم خونه ما بودند. اسمهایی که انتخاب کرده بودیم: امیرعلی...امیرمحمد...محمدمتین...محمدمهدی...متین...مبین...رایان...رادین...کوروش..کیان از بین این اسمها، امیرعلی..مبین و رادین انتخاب شد و روی کاغذ نوشتیم..... بابا حمیدرضا جون، وضو گرفت و آیه الکرسی خوند و یکی از اون اسمها رو انتخاب کرد...... .. ... .... اسم قشنگت:     رادین (بخشنده، بزرگوار،آزاده)   روز دوشنبه هم بابا جون بازم طبق مراسم اس ام اس بازی،اسمتو به نظرسنجی گذاشت.  راد...
7 تير 1390

خرید سیسمونی

سی ام خرداد 1390 سلام مامانی.....  امروز صبح ساعت 9:00 بابا جون منو رسوند خونه مامانی.   امروز هم هوا حسابی گرمهههههه   من و مامانی و الهه جون هم ساعت 9:30 رفتیم خیابون بهار و کلی برات خرید کردیم عزیزم.   البته مامانی چند دست لباسهای زمستونی خوشگل برات بافته.    مبارکت باشه پسرم.    ساعت 2:30 هم با مامانی رفتیم شرکت، پیش بابا حمیدرضا .      بعد از ظهر هم رفتیم لواسون پیش اون یکی مامانی...........     ...
30 خرداد 1390